My Dreams

I Want To Save A Part Of My Life In This Weblog

سلاااااااااااااااااااام

عیـــــــــــــــــــدتــــــــــــــــــــــــون مبارک!!!

سال خوبی داشته باشیــــــــــــــــــــــــــــد دوستـــــــــــــــــان!!!

چهار شنبه 30 اسفند 1391برچسب:,| 6:37 PM |Sara| |

 امروز روز اخر مدرسه بود....خوش گذشت...خاطره خوبی مونده برامون...

از گروه 4 نفریمون فقط منو حانیه مونده بودیم...

نفس ک الان مدینه ست فاطمه هم ظهر برای مشهد پرواز داشت(خوش ب حال جفتشون)

مدرسه برامون پیتزا سفارش داد و کنار بچه ها خوردیم و کلی خندیدیم...

اخر سر هم بادکنکهای مدرسه رو ترکوندیم...در کل خاطره خوبی موند برامون!

اما فقط یکی از معلم هامون اومده بود!!اینش خیلی مسخره بود...تازه امتحان ادبیات هم دادیم!!!

پیشاپیش سال نو مبارک!

دو شنبه 28 اسفند 1391برچسب:,| 10:21 PM |Sara| |

 نفسی جونم فردا می ره مکه...خوش ب حالش برای اینکه داره می ره جایی ک می تونه کلی

دعا و گریه کنه وخالی شه...

دلش برا خواهرش تنگ میشه...امروز کلی گریه کرد..منم..

گریه کردم چون هم یکم احساسی شدم و دلم براش تنگ می شد هم اینکه..

هم اینکه یاد پارسال خودم افتادم...منم دقیقا همین روزا داشتم واسه جدا شدن از عششقم

زار

می زدم...علاوه بر اینکه می خواستم برم کربلا می دونستم ب احتمال 80درصد دیگه نمی تونم

باهاش بحفم..

وای ک چه روزایی بود...حالم توی عید افتضاح بووووووود!از زور فشار عصبی هر نوع مرضی بگی

گرفته بود...کارم ب دکتر و بیمارستان کشیده بود...

خیلی بد بود..امروز کلی خاطرش داغ شد و گریه کردم...

و ی چیز دیگه...پارسال این وقتا می گفت عاشقتم...

امسال این وقتا میگه دوست ندارم...

تف ب این زندگی...

شنبه 26 اسفند 1391برچسب:,| 5:20 PM |Sara| |

 شاید برای شما هم اتفاق بیفتد...

ما دیشب توی پرایدمون پسته خوردیم...

سه شنبه 22 اسفند 1391برچسب:,| 8:31 PM |Sara| |

 

 

 الان یکی ی خبری بهم داد ک داغون شدم...

 

چیزی ک اصلا انتظارشون نداشتم...خیلی شوکه شده شدم...ناراحت شدم... ن ناراحت براش

 

کمه...همون داغون خیلی بهتره...اشک توی چشمام جمع شد...

 

بهم گفت فقط تا آخر این هفته میبینمش...بعدش دیگه...

 

واای...الان ک بهش فکر میکنم...

 

تازه داشتم ی حس خوب رو تجربه میکردم...البته می دونستم ک ی روزی اینطوری

 

میشه...ولی انتظار نداشتم اینقدر 

 

زود اتفاق بیفته...فکر میکردم حداقل 2ماه دیگه میبینمش ولی...

 

خیلی بده..خیلی بد... از خدا خواستم فقط بهم صبر بده..همین..چون...تحملش واسم

 

سخته..خیلی سخت..

 

خدایا..آخه چرا؟

 

 

"داغون شدم بهم ریختم

 

همه دوستام دارن بهم میگن..."

 

اهنگ "اون"از زانیار

 

 

پ.ن.از همین الان دارم دلتنگی رو احساس می کنم...چیزی ک قبلا هم کشیدم..ولی اون

 

دفعه فرق داشت..اون دفعه انتظار هم همراش بود...ب پایان انتظار ک فکر می کردم دلم گرم

 

میشد..

اما الان...اگِ بره..ی تیکه از منم با خودش می بره...

دو شنبه 14 اسفند 1391برچسب:,| 8:41 PM |Sara| |

 روزهای کودکی آسمان صافی داشت

خیال می کردم چشم هایم را که ببندم شب زودتر می رسد

خیال می کردم حوض تابستان خیلی گود است

خیال می کرد چلچراغ طنبی را از آسمان اویخته اند

خیال می کردم خانه ما خیلی بزرگ است

پدر همه چیز را می داند

مدیر مدرسه همه کاره دنیاست

خدا شبیه پدربزرگ است

وبهشت مثل حیاط سبز همسایه است

حالا ابرها را به عقدر دائم آسمان دراورده اند تا ما کودکی را فراموش کنیم

ومن دیگر می دانم

نور به چشم های ما دروغ گفته است

آب حوض تا زیر زانوی من هم نمی رسد

چلچراغ طنبی همین نزدیکی هاست

خانه های بزرگ همیشه آن طرف شهرند

پدر گاهی سوال می کند

مدیر مدرسه حقوق می گیرد

خدا شبیه هیچ کس نیست

وکسی آمده است خانه همسایه را به قیمت خوبی بخرد

جمعه 11 اسفند 1391برچسب:,| 6:9 PM |Sara| |

 سلااااااام!

من ی ربعه ک از اردو بر گشتم...مدرسه بعد از چند وقت مارو برد جاجرود.خیــــــــلی

خوش گذشت!!!واقعا بهمون مزه داد...الان هم از خستگی کاری نمی تونم بکنم جز

همین تایپ کردن!

 

ویلایی ک رفتیم مال آقای حدادعادل بود(مدرسه من فرهنگِ،مال آقای حداد)..جای با

صفایی بود...اول ک رفتیم نشستیم با همه بچه ها " مافیا" بازی کردیم..خیلی بازی

خوبیه...حال داد!!!

بعدش رفتیم توی حیاط و یکم زو و اینا بازی کردیم...ی الاکلنگ خیلی بزرگ داشتن ک

هر 18 نفرمون نشستیم روش!خیلی کیف داد..بعد از نهار یکم توی حیاط نشستیم و

حرف زدیم وبعد چندتا از بچه ها رفتن توی استخر و ماها موندیم و آتیش درست

کردیم!خیلی خوب بود!!!

بعد یهو یکی گفت یکی از بچه ها توی استخر حالش بد شده!!!دلم لرزید...با خودم

گفتم حتما نفسِ!!!بعدش ک فهمیدم اونه دیگه نفهمیدم چجوری از معلممون شکلات

گرفتم و خودمو رسوندم بالاسرش....غش کرده بود!!فشارش افتاده بود!

همون لحظه چند قطره اشک از چشمم افتاد ک خدا رو شکر از دید همه پنهون

موند...داشتم سکته می کردم...همه بدنم می لرزید..هرچی باشه بهترین دوستمه!!!

بعد ک بهوش اومد رو ویبره بود!!!همش داشت می لرزید..ی خورده ک گذشت حالش

بهتر شد...

آخر سر هم موقع رفتن خودشیفتگیمون بالا زد و همش شروع کردیم ب عکس

گرفتن در حالت های مختلف...روی سایت مدرسه هم می ذارن... شعر "مجنون

لیلی"مازیار فلاحی رو هم خوندیم و ازمون فیلم گرفتن...

وقتی منتظر اتوبوس بودیم من ی آبنبات چوبی در آوردمو 5 نفری خوردیمش!!!!!

خیلی کیف داد...بعدشم معلممون بسنی مهمون کرد و آخر سر هم توی اتوبوس نوبت رسید ب باباش کردن و لبخند ژکوند زدن ب مردم توی خیابون

واقعا اردوی خوبی بود و خوش گذشت.فقط...

جای ریحانه جونم خیلی خااااااالی بود...دلم براش ی ذره شده...دیشب

خوابش رو دیدم...امیدوارم این پست رو بخونه..

اینم واسه ریحانه

حال ما ب روایت تصویر:

توی اتوبوس

اونجا ک رسیدیم

 


موقع بازی ها

نهار خوردن

پاچه خواری ها

وقتی حال نفس بد شد

ابنبات خودن

وقت برگشت

چهار شنبه 9 اسفند 1391برچسب:,| 7:2 PM |Sara| |

بیش از حد فکر کردن درباره مسائل فقط وفقط باعث کند ذهنی و

افسردگی می شود..

دو شنبه 9 اسفند 1391برچسب:,| 7:44 PM |Sara| |

 جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir

دو شنبه 8 اسفند 1391برچسب:,| 7:43 PM |Sara| |

 جملات الهام بخش برای زندگی بهتر ... (35)  www.taknaz.ir

دو شنبه 7 اسفند 1391برچسب:,| 7:42 PM |Sara| |

 اگر شجاعت خداحافظی با کسی که لایقتان نیست را داشته باشید زندگی پاداش شما را با یک سلام جدید خواهد داد

دو شنبه 7 اسفند 1391برچسب:,| 7:39 PM |Sara| |

 بچه ها برای ریحانه جونم دعا کنید...

ریحانه جونم آپاندیسش مشکل پبدا کرده..

احتمالا الان توی بیمارستانِ...تو رو خدا براش دعا کنید..

بیمارستان؟؟؟حتی اسمش وحشتناکه....

قلب مهربون ریحانه برای تحمل این چیزا خیلی خیلی کوچیکه...

برای سلامتیش صلوات بفرستید و دعا کنید...

لطفا...

چهار شنبه 2 اسفند 1391برچسب:,| 9:22 PM |Sara| |

 از ی جایی ب بعد دیگه بزرگ نمیشی پیر میشی

از ی جایی ب بعد دیگه خسته نمیشی می بری

از ی جایی ب بعد دیگه تکراری نمیشی زیادی میشی...

 

سه شنبه 1 اسفند 1391برچسب:,| 10:10 PM |Sara| |

 نمیدونم چی بگم...

انقدر چیز روی دلمه ک نمیدونم کدومشو بگم...

من می خوام شاد باشم...ب خودم قول دادم ک شاد باشم...خسته شدم از گریه های روزانه ام...

ب عشقم قول دادم ک شاد باشم...ک خوب باشم...ک دیگه از فشار عصبی نرم زیر سرم چون اونم حالش بد میشه...

ولی چرااااااا نمیـــــــــشه؟؟؟؟؟؟؟؟

چرااااااااااااا؟

چرا امروز ک می خواستم شاد باشم باید تا این حد احساس تنهایی کنم؟؟؟

چرا باید دوست صمیمیم بیاد بهم بگه سارا دلداری هات تکراری شده...از ته دلت نیست...

خیلی سوختم با این حرف...خیــــــــــلی...

بغض کردم...سر کلاس اون ب قول عشقم مروارید هام از چشام پایین اومد...زنگ تفریح همین طور...

ولی ب جای اینک نزدیک ترین دوستم بیاد دلداریم بده باید بقیه بچه ها بیان...

تنهام...خیلی تنها...

بین این همه اشنا توی غربتم...

سه شنبه 1 اسفند 1391برچسب:,| 7:26 PM |Sara| |


[-Design-]